<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مسافری از هند</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/</link>
<description>دانشجویان ایرانی در هندوستان(بنگلور)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Oct 2006 09:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عجایب دیار غربت </title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۱ـ شب تا دیر موقع داشتیم به اتفاق دوستان فیلم کافه ترانزیت رو تماشا می کردیم،فیلمی بسیار زیبا که اخیرا نیز از طرف ایران به اسکار معرفی شد ،دم دمای گرگ و میش هوا بود که خواب چشمان ما رو ربود و داشتم خواب پادشاه و هفت دخترش رو میدیدم و درست زمانی که در حال بوسیدن هفتمین دختر پادشاه بودم از خواب بیدار شدم ، سکوت همه جا رو گرفته و تنها صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسه ،تیک تاک تیک تاک تیک تاک....با چشمان پف کرده عقربه های ساعت رو زیر نظر دارم ،ساعت ۱۲.۴۵ظهر رو نشون میده .احساس خاصی دارم ،یه کم که با خودم فکر میکنم متوجه میشم که احساس غریبی نیست ، بله چیزی نیست جز احساس گرسنگی ...آه خدای من نه پیاز داریم و نه سیب زمینی ، باید برم از آمیتا پاچان بقال سر کوچه پیاز و سیب زمینی بخرم .... &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سوت زنان درحالیکه کیسه شامل پیاز و سیب زمینی تو دستمه به خونه نزدیک میشم که ناگهان حس کردم کیسه به جائی گیر کرده و شاید هم گدایی هندی کیسه رو نگه داشته و طالب ۲ روپیه پول یا مقداری پیاز و سیب زمینی هستش ، به محض اینکه سرم رو بر گردوندم ، دیدم&amp;nbsp; یه میمون هندی شیطون کیسه ما رو نگه داشته و ظاهرا&amp;nbsp;قصد داره پیاز و سیب زمینی ما رو تصاحب کنه ، در فکر این&amp;nbsp;بودم که چطور این متجاوز رو ادب کنم که ناگهان با صدای جیغ میمون تمام موهای بدنم سیخ شد و همین که دندانهای&amp;nbsp;آنچنانیش رو به نشانه تهدید به من نشان داد متوجه شدم که دیگر انجا جای موندن نیست ، کیسه رو&amp;nbsp;که رها کردم هیچ ،&amp;nbsp;فورا هم فرار رو بر قرار ترجیح دادم ....&amp;nbsp;دست خالی وارد خونه شدم و پس شرح حال ماجرا ارسلان رو دیدم که سینه رو داده جلو و میگه بریم تا من خدمت این میمون قلدر رو برسم ، حالا ما هر چی اصرار می کنیم که بابا جان این میمونها گاهی خیلی خطرناک هستند و احتمال اینکه حمله کنن خیلی زیاده ، به خرج ارسلان نرفت که نرفت و چوب بدست به سمت میمون مهاجم روانه شدیم و البته جناب میمون در حال خوردن که چه عرض کنم ، در حال تست کردن سیب زمینی ها بود و همه سیب زمینی ها رو یه گاز زده بود و به گوشه ای پرت کرده بود .. همین که جناب میمون ارسلان رو چوب بدست دید چنان فریاد جیغ مانندی کشید که من رو یاد مرحوم بروسلی بچه محل سابقمون انداخت و چنان حالت تهاجمی به خودش گرفت که دیدیم ارسلان همونجا خشکش زد و چوب رو پشت سر خودش پنهان کرده و به من میگه :&amp;nbsp;ببین راجو سیب زمینی نپخته دادی به اقا خوشش نیومده و همه رو دندون دندون کرده ، خوب باید قبلش واسه اقا سیب زمینی ها رو آب پز میکردی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;توجه توجه : &lt;FONT color=#000000&gt;فکر بد نکنین لطفا ، هفتمین دختر پادشاه یه&amp;nbsp; نی نی کوچولوی ناز &amp;nbsp;۱ ساله بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۲- ما&amp;nbsp;تا حالا &amp;nbsp;فکر می کردیم ادمی فقط واسه ورود به جاهایی مثل &amp;nbsp;سینما ، باغ وحش ، تاتر و ..... باید بلیط تهیه کنه ، اما اینجا توی بنگلور اگر قرار باشه مسافر خودتون رو تا توی فرودگاه بدرقه کنید و از پروازش مطمئن شوید ، شما مجبور خواهید بود که برای ورود به سالن &amp;nbsp;فرودگاه به ازای هر نفر یک بلیط ۶۰ روپیه ای ( معادل ۱۲۰۰ تومان ) تهیه کنید ، و تازه بعد از ورود به سالن فرودگاه متوجه می شوید که سرتون کلاه رفته چرا که به محض ورود به سالن جلو شما رو می گیرن و فقط مسافر اجازه عبور داره و شما باید همون قسمت ورودی پشت یک سری نرده بمونین و دورادور مسافرتون رو زیر نظر داشته باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;۳ـ تو دفتر هواپیمایی نشستم و قصد تهیه بلیط به بمبئی رو دارم ، پس از کمی انتظار سرانجام از بین شرکت های هوائی مختلف موفق می شوم ارزانترین بلیط رو از شرکت&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.airdeccan.net/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;airdeccan&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;تهیه کنم . ...روز پرواز خیلی سریع خودم رو به فرودگاه رسوندم و پس از ۲ ساعت تاخیر مسافران سوار هواپیما شدن ، پس از مدتی مهماندار شروع به پذیرایی از مسافران کرد و در کمال تعجب مشاهده کردم که اکثر مسافران از گرفتن آبمیوه سر باز میزنند تا اینکه مهماندار به من رسید و آبمیوه رو تعارف کرد ، اما به محض اینکه ابمیوه رو برداشتم ، دیدم مهماندار داره میگه میشه ۲۵ روپیه ( ۵۰۰ تومان ) ، اولش یه کم با تعجب نگاش کردم و بعد از اینکه یه ۵۰ روپیه بهش دادم ، دیدم باز بر گشته میگه : ببخشید قربان پول خرد ندارم و یک ابمیوه دیگه در ازائ پول خرددریافت کردم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;یاد آن بیت شعر ملا محمد گیلانی افتادم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#ff0000&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بیجا نبود امدن ما دراین دیار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کردیم سیرجانوران ندیده را&lt;/FONT&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Oct 2006 09:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایات شهر ما </title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;وارد شرکت دوستم می شوم ، دوستم در کنار مردی نشسته که ته ریشی بر چهره دارد و مشغول نوشیدن قهوه میباشد ،&amp;nbsp;نگین عقیق انگشترش توجه مرا جلب می کند ، به جمع ۲ نفره انها می پیوندم . بعد از معارفه در میابم که طرف قاضی حل اختلاف در مفاسد می باشد ، دست و پام رو جمع می کنم و سعی میکنم که حرف نامربوطی نزنم اما خوشبختانه جناب قاضی خیلی زود شرکت را ترک می کند . بعد از رفتن قاضی دوستم از من می پرسد : راجو خونه داری؟ میگم اخه رفیق جون من خونم کجا بود مگه با این قیمتها کسی خونه میتونه بخره ... میگه: بابا جان منظورم خونه خالی هستش ، زود باش یه خونه خالی ردیف کن ، واسه جناب اقای قاضی میخوام ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;بعدش هم واسه من توضیح میده که چطور &amp;nbsp;جناب قاضی که البته زن و بچه هم داره چون توی مفاسد کار میکنه و قاضی حل اختلاف هستش ، از موقعیتش سوء استفاده میکنه و زن و دختران رو به تله می اندازه.....&amp;nbsp;&amp;nbsp;به دوستم میگم رفیق جون من خونه ندارم اما ای کاش اینقدر شهامت داشته باشم که دفعه بعد همون فنجان قهوه داغ رو بپاشم به پوزه کثیفش .... دلم برای دختر و پسرای مملکتم می سوزه که گاهی باید به چنگال چنین دیو صفتانی گرفتار شوند ... 
&lt;LI&gt;از کشور هند زیاد خوشم نمی یاد و اونم یه دلیل اصلی داره ، اختلاف طبقاتی که اینجا هست واقعا آزار دهنده هستش ... اما متاسفانه در این سفر دریافتم که کشور خودم نیز به این سمت پیش میره ...و چه دردناک هست . 
&lt;LI&gt;قبل از اینکه به ایران برگردم در وبلاگها و سایتهای خبری مختلف خونده بودم که دولت احمدی نژاد در صدد این بر امده که با ان چیزی که پوشش غیر اسلامی نامیده میشه مقابله کنه ، پس از بازگشت به شیراز متوجه شدم که نحوه لباس پوشیدن ملت واقعا تغییر کرده و البته تقریبا همه گیر شده و احمدی نژاد که خوبه ، بابای احمدی نژاد هم دیگه نمیتونه جلوشون رو بگیره . 
&lt;LI&gt;اون قدیمهای نه چندان دور (دوران خاتمی ) که نفت رسید به بشکه ای ۹ دلار ملت زندگی پر استرسی داشتن و شبانه روز در حال دویدن بودن ، خوشحال شدیم که نفت رسیده به بشکه ای ۷۵ دلار ... اما همچنان ملت در حال دویدن و دست و پا زدن هستند ...... 
&lt;LI&gt;صد رحمت به لاریجانی ، خدا پدر و مادرش رو بیامرزد ،چه مرد نازنین و دوست داشتنی بود ... لابد تعجب میکنید که چی شده منی که راجو هندوستانی باشم کارو زندگیمون رو ول کردم و اومدم اینجا دارم از لاریجانی تعریف می کنم ، راستش وقتی که لاریجانی رییس صدا و سیما بود کلی لیچار و فحشهای چارواداری حوالش میکردیم که این مردک گند زده به این رسانه ملی ... اما تو این مدت که ایران بودم متوجه شدم که بابا این ضرقامی دیگه صد تا سور زده به اون یکی ... ولی بد هم نشد بس که فیلم و سریالهای قدیمی دیدیم تمام خاطرات بچگی ما زنده شد ...
&lt;LI&gt;۲ ماه که ایران بودم حسابی به من خوش گذشت و خوشحال از اینکه دوباره خانواده و دوستانم رو ملاقات می کنم ...اما جالب اینجا بود که&amp;nbsp; تقریبا همه دوستان و اشنایان یک پرسش مشترک در ذهن داشتن و از من می پرسیدند : راجو پس کو سیتا ؟ چرا یه دونه سیتا با خودت نیاوردی ....&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کلام اخر: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هیچ کجا وطن نمیشه و البته با تمام مشکلاتی که هست باز هم ایران جای خیلی خوب و دوست داشتنی هستش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Aug 2006 10:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توضیح غیر واضحات </title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>با عرض سلام به همه دوستان عزیز خودم ، امیدوارم که همیشه و در همه جا خوش و شادکام باشید . از انجایی که مدت زیادی میباشد که بنده به علت مشغله های متعدد و سر گرمیهای فرا اینترنتی موفق نشدم که این وبلاگ رو به روز نمایم لذا خیلی از دوستان نتیجه گیریهایی کردند که بعضی از آنها عبارتند از :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- راجو به رحمت خدا رفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-&amp;nbsp; راجو زن گرفته و خانمش اجازه نمیده که راجو به کامپیوتر دست بزنه که مبادا با دختر خانمی دیگری چت کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-راجو دیگه بیشتر از این مغزش کشش نداره که خزعبلات تراوش کنه و به خورد ملت بده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴-راجو پول اینترنت نداره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- راجو رو بخاطر چند مطلب سیاسی که نوشته بوده دستگیر کردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- راجو تو ایران خیلی بهش خوش می گذره که دیگه دوستان وبلاگیش رو هم فراموش کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- .............................( باقی موارد یادم نیست فعلا )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما راجو خانی که ما باشیم کیبورد رو وا نخواهیم&amp;nbsp;گذاشت&amp;nbsp;و بزودی آپ خواهیم کرد تا به همه دوستان و دشمنان عزیز ثابت بشه که راجو همچنان چرندیاتی واسه گفتن دارد و خواهد داشت .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Jul 2006 13:54:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من در شیراز</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;چه حالی میده پس از مدتی طولانی برگردی شهرت و ببینی که شهرت چقدر تغییر کرده ...
&lt;LI&gt;این روزها پدر مادرم حسابی شاکی شدن ...آخه تو این ۱ هفته که برگشتم همش با دوستام بیرون بودم و کارم شده این که شبها ساعت ۲ وقتی که همه خواب هستن برگردم خونه،بیچاره ها اصلا من رو نمی بینن،باید سعی کنم&amp;nbsp;خودم رو اصلاح کنم .... 
&lt;LI&gt;دچار بیخوابی شدم ، یعنی شبها خوابم نمیبره ...البته این بیخوابی من رو یاد یه خاطره انداخت........اوایل که رفته بودیم هندوستان ،دوست عزیزی با ما همخونه بود که ما سید صداش می زدیم . و اما این سید خدا که بسیار دوست داشت درس بخونه دچار یک مشکل بود و اون اینکه واسه درس خوندن تا ساعت ۱۲ شب بیشتر نمی تونست بیدار بمونه و البته این مسئله سید ما رو بسیار ازار میداد ....پس از مدتی تفکرات این سید ما دست به دامان قهوه برزیل اصل و یک عدد قهوه جوش شد که از بازار تهیه کرده بود و هر شب یک عدد فنجان قهوه غلیظ می نوشید و مشغول درس خوندن می شد. اما در این میان یک مشکل وجود داشت و اون اینکه از وقتی که سید دست به دامان قهوه شده بود شبها ساعت ۱۱ به خواب عمیق فرو می رفت .... 
&lt;LI&gt;سرعت اینترنت بقدری کند و ازار دهنده هستش که حتی شخص معتاد به اینترنتی مثل بنده هم رغبت نمی کنه سراغ اینترنت بیاد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. ....&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jun 2006 08:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشپزی نوین </title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;یکی از دغدغه های همیشگی دانشجو مسئله مربوط به غذا و غذا پختن هستش و ما هم البته از این امر مستثنی نیستیم ، اما این روزها با توجه به اینکه در تعطیلات به سر می بریم و وقت به اندازه کافی هست لذا تصمیم گرفته بودیم که طی این چند روز چند نمونه غذای جدید بپزیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt;......خلاصه من و ارسلان توی این فکر بودیم که از کجا شروع کنیم و چی بپزیم که دیدم خوشبختانه یکی از کانالهای تلویزیون داره برنامه آشپزی نشون میده ، این جناب اشپز باشی هم شیوه خاص خودش رو داشت و خیلی باحال غذا می پخت ، بعد از اینکه کمی &amp;nbsp;مرغ ها رو با چند ماده دیگه سرخ کرد ، مقداری هم نوشیدنی الکل دار به تابه اضافه کرد و با فندک اون رو اتش زد ،طوری که برای مدت کوتاهی از تابه، آتش به سمت بالا شعله ور بود و روی مرغ ها خیلی خوشگل برشته شد. ما هم که دیدیم اینقدر غذای مورد نظر باحال شده ، پس تصمیم گرفتیم به این سبک اشپزی کنیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;خلاصه من مشغول سرخ کردن مرغها شدم و ارسلان هم رفت که نوشیدنی الکل دار بگیره . کار سرخ کردن مرغها داشت تموم می شد که ارسلان با هیجان وارد شد و شیشه بدشت بالا سرم منتظر بود که نوشیدنی رو خالی کنه توی تابه ، و تا دید مرغها اماده شدن شیشه رو خالی کرد ، حالا بماند که ما اصلا نمی دونستیم اون جناب اشپز باشی از چه نوع نوشیدنی استفاده کرده بود و این جناب ارسل هم رفته بود یه چیزی گرفته بود که اصلا نمی دونستیم چی هست این &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;خلاصه ودکا بود، ویسکی بود ...هر چی بود که کبریت زدن همانا و اتش شعله ور شدن همان ...حالا مگه این اتیش خاموش می شد ........................من و ارسلان هم فقط چشم دوخته بودیم ببینیم چه بلایی سر مرغها اومده ؟؟؟ نهایتا چیزی جز چند تیکه مرغ ذغال شده نصیب ما نشد و ناهار رو مجبور شدیم به نون و پنیر رضایت بدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;دیگه لحظه شماری داره تموم میشه ، فردا که شنبه باشه پرواز دارم واسه ایران ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Jun 2006 20:39:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شراب شیراز</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>عصر روز تعطیل با دوستم تو خیابون در حال پرسه زدن بودیم و داشتیم ویترین مغازه ها رو دید میزدیم که بلکه چیزی چشم ما رو بگیره و دست خالی نریم خونه ، در حال قدم زدن بودیم که یه لحظه دیدم این رفیق ما ناپدید شد ، بعد از چند دقیقه جلو ویترین مشروب فروشی پیداش کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;، بهش میگم چرا اینجا ایستادی مرد حسابی ؟ میگه هوس شراب کردم ، بیا بریم من دو بطری شراب بگیرم بعدش بریم خونه ...با هم رفتیم توی مغازه ، دوستم از مغازه دار می پرسه بهترین شرابی که دارین چه نوعیه ؟ میگه &lt;STRONG&gt;شراب شیراز &lt;/STRONG&gt;... و انواع شراب شیراز رو میزاره جلو روی ما ، استرالیایی ،فرانسوی ، هندی ....اسم شیراز که میاد گل از گلم میشکفه و با هیجان از فروشنده می پرسم&amp;nbsp;، شیراز رو میشناسی؟ می دونی کجاست ؟ ...با سردی میگه نه نمیدونم کجاست ، فقط می دونم که شراب شیراز تو دنیا بهترینه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;اخمام رفت تو هم و بهش گفتم بشین تا از شهر خودم&lt;STRONG&gt; شیراز&lt;/STRONG&gt; برات بگم ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براش از شیراز گفتم ...از دروازه قران گفتم ...از سعدی ، از حافظ گفتم ...، از باغات گردو و انگورش&amp;nbsp; ...از باغ ارم ...از مردمان مهمان نوازش ..از هوای خوبش ...از بازار وکیل ، حمام وکیلش ..از تخت جمشید اون گفتم که چه پر&amp;nbsp;عظمت بر دامنه کوهی قد برافراشته و چگونه&amp;nbsp;هر سنگ آن برگیست از کتاب غبار گرفته تاریخ و قصه ایست از جلال و شکوه &lt;EM&gt;&lt;U&gt;فراموش شده&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt; ایرانیان .......براش بیت زیبای حافظ رو خوندم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم&lt;FONT color=#000000&gt;.....&lt;/FONT&gt;عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;و چون سخن بدین جا رسید ، عقربه های ساعت به من اشاره می کردند که گاه رفتن است ، گرچه هنوز حرفها داشتم از شیراز و دلبستگیهام....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نکته اخلاقی&lt;/FONT&gt;: حالا فکر نکنین این راجو خان شراب خوره ...اون دوست ما هم&amp;nbsp; با دختر های همسایه مان که مسیحی هستند هم پیاله شد و ما هم فقط داور بودیم که کی می تونه بیشتر شراب بنوشه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در خیلی از کشور های دنیا شراب شیراز شهرت خاصی داره و البته تولید میشه ، منظور از شراب شیراز بودن اینه که نشا اولیه انگوری که جهت ساخت شراب در این کشورها استفاده میشه از شیراز به این کشور ها آورده شده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 May 2006 21:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیاموزیم 4</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5&gt;شام آخر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2006 18:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست دختر قاپ می زنی ؟؟؟</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;اینجا یعنی توی شهر بنگلور هندوستان&amp;nbsp;از همه نژاد و قوم که فکرش رو کنید پیدا میشه و از جمله&amp;nbsp; ایرانی هم &amp;nbsp;خیلی زیاده و ما هم در این میان دوستان زیادی داریم که هر کدوم برای خودشون داستانی دارند که در جای خودش گفتنی و پند اموزه...، اما گاهی &amp;nbsp;در این گیر و دار و این اشفته بازار هندوستان اتفافاتی ما بین دوستان ما رخ میده که هر چه اندیشیدم و بقیه حوادث مشابه رو از دفتر خاطرات دهنم بازخوانی کردم ،متوجه شدم از این قبیل حوادث فقط و فقط در میان جماعت ایرانی خودمون رخ میده ، امروز دوستیم ، فردا دشمن . امروز چاکرم نوکرم به هم میگیم فردا فحش میدیم به هم . اصلا توی دوستیها و دشمنی هامون هم گاهی اونقدر زیاده روی می کنیم که ادمی در شگفت می مونه .....&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P&gt;ممد اقا و محمود اقا دوستان بسیار خوبی برای هم بودند ، اصلا یک روح بودن در ۲ بدن ...علاوه بر اینکه هم خونه بودن ،بقیه جاها هم همیشه با هم دیده میشدن ، اصلا هیچ کدوم بدون اجازه اون یکی اب نمی خورد .به هم احترام می گذاشتند ، با هم می خندیدند ، با هم گریه می کردن، وقتی ممد اقا مشکلی داشت محمود اقا هم دیگه حال و روزی خوشی نداشت و بالعکس &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;..دیگه اونقدر روابط این ۲ نفر صمیمی بود که بقیه ایرانیها همه اونا رو با انگشت نشون می دادن و می گفتند دوقلوها اومدند.......اما گذشت و گذشت تا اینکه دوست دختر قدیم ممد اقا از ایران اومد هند که ۱ ماهی رو هند بمونه و رفت خونه ممد اقا و محمود اقای داستان ما ...ممد اقا دیگه شبها رو بجای اینکه با محمود اقا هم صحبت باشه ، با دوست دخترش می رفت تو اطاق و در رو می بست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot; width=18&gt;.....۱ روز گذشت ۲ روز گذشت ..۱ هفته گذشت و محمود اقا از ممد اقا دلگیر بود و به جای اینکه حرف دلش رو به دوستش بگه ، به بهانه ای رفت خونه یکی دیگه از دوستاش ...و شروع کرد&amp;nbsp; به گلایه کردن از ممد اقا . و اما دوستان محمود اقا به جای اینکه کمکی کنن که این&amp;nbsp;محمود اقا&amp;nbsp;&amp;nbsp; برگرده خونه و حرف دلش رو به ممد اقا بزنه و کدورت برطرف بشه ، بدتر هیزم بیار معرکه شدن .......نه ممد اقا حرفاش رو زد و نه محمود اقا حرف دلش رو گفت و هر کدوم هم می پنداشتن که دیگری مقصره ...خلاصه دیری نپائید که اون دوستی مثال زدنی با ورود یه دختر در مدت کمتر از ۲ هفته چنان از هم فرو پاشید، که دیگه این ممد اقا و محمود اقا حتی توی خیابان از هم روی بر می گردونن و الان هم هر کدومشون تنهایی توی&amp;nbsp; خونه های &amp;nbsp;جداگونه زندگی می کنند و البته توی این کشمکش هیچ کدوم برنده نشدند و هر ۲&amp;nbsp; نفر بازی روزگار رو باختن و چیزی جز تنهایی و غم از دست دادن چیزی نصیبشون نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اینجا ایرانیها تنها مردمانی هستند که بیشترشون چشم دیدن همدیگه رو ندارند و بعضا کار به کتک و کتک کاری میرسه و البته ۹۸٪ از این مشکلات به خاطر دختر و دختر بازی و به قول خودشون قاپیدن دوست دختر همدیگه هستش&amp;nbsp;و موارد مشابه&amp;nbsp;.. . اما من نمی دونم که ایا مشکل از پسر های ایرانیه یا مشکل از&amp;nbsp; بعضی از دختر هاست که پسر ها رو وادار به همچین کارهایی می کنن&amp;nbsp;و در این میان جدال می افرینند......&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;به نظر شما مشکل از کجاست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 May 2006 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیاموزیم 3</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;ليلي ؛ نام ديگر آزادي&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نکته:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; همون طور که متوجه شدید ، مدتی هست که مطالبی را با عنوان &lt;STRONG&gt;بیاموزیم &lt;/STRONG&gt;در وبلاگم قرار می دهم که فاقد نظر سنجی نیز می باشد، دلیل ان هم این هست که قسمتهای بیاموزیم را خودم نمی نویسم و فقط بعضی از مطالبی را که در پرسه زنی های نت می خوانم و به نظرم جالب هستند را در این قسمت قرار می دهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 May 2006 08:09:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای معکوس</title>
<link>http://hendustan.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>از وقتی اومدم هندوستان اینقدر چیزهای عجیب غریب دیدم که دیگه اگه چیزی عادی باشه ،برام عجیب به نظر می رسه . ولی بعضی از موارد دیگه اونقدر غریب هستند که ادمی احساس می کنه داره توی یه دنیای معکوس زندگی می کنه ، دنیایی که تمام قوانینش با بقیه جاهای دنیا در تضاد هستش ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون طور که خیلی از شما دوستان هم می دونید&amp;nbsp;اکثر مردمان هند veg(گیاهخوار ) هستند و این هم بخاطر باورها و اعتقادات دینی این جماعت هستش . در واقع در دین و آیین هندو خوردن هر نوع گوشتی به شدت نهی شده و جز گناهان کبیره محسوب میشه و حتی برخی از فرقه ها و مذهبیون هندو&amp;nbsp; از خوردت تخم مرغ نیز امتناع می کنن. اما در این میان گاهی ادمی به مواردی بر می خوره که رو کله مبارک اسفناج سبز میشه ....مدتی پیش به اتفاق چندی از دوستان حسابی&amp;nbsp;هوس کباب ایرانی کرده بودیم و در نتیجه یک روز تعطیل رو منزل یکی از&amp;nbsp; دوستان جمع شدیم که بساط کباب پزی رو راه بیندازیم و دلی از عزا در بیاوریم. خلاصه روی پشت بام منزل این دوست عزیز مشغول اماده کردن کباب ها بودیم که متوجه شدم سگ صاحبخونه نیز تشریف اوردن روی پشت بام و با تعجب زل زده به ما و کباب ها ..منم وقتی دیدم این سگ بیچاره اینجور با حسرت به کبابها چشم دوخته ، چند تیکه از گوشتها رو انداختم جلوی سگه و ایشون هم مشغول خوردن شدن و سپس حتی بدون یه تشکر خشک و خالی یا پارسی ، واق ووقی چیزی ...گذاشتن رفتن.چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صاحبخانه دوستم نعره کشان اومد روی پشت بام و حسابی شاکی بود که چرا به سگش گوشت دادیم .ما هم هاج واج مونده بودیم که این بنده خدا چرا به جای تشکر کردن اینقدر شاکی شده ؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;خلاصه بعدش کاشف به عمل اومد که اینجا توی هند با توجه به اینکه مردم گیاهخوار هستند ، سگهاشونم نیز گیاهخوار شدن و با توجه به اینکه سگ اون بنده خدا توی عمرش لب به گوشت نزده بوده و معدش عادت نداشته ،بعد از اینکه من بهش گوشت داده بودم ، دقیقه ای بعد تمام گوشتها رو در منزل صاحبش بالا اورده بوده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;...........اما امروز که رفته بودم محله مسلمان نشین که از قصابی گوشت بخرم ، دیدم این جناب قصاب باشی یه جفت مرغ و خروس همچین گنده نیز داره که دم در مغازش مشغول گشت زنی هستند .و این جناب قصاب باشی نیز هر از گاهی یک مشت گوشت چرخ کرده میریزه جلو مرغ و خروس و اونا هم در کمتر از ۳۰ ثانیه ، همه گوشتها رو می خورن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن:&lt;/FONT&gt; اینجا هندوستان است ، دنیای معکوس ، دنیای وارونه ...جایی که سگها علف می خورند و مرغ و خروسها گوشت...جایی که خیابانها پر از سگ است و کودکان در کنار سگها مشغول بازی هستند و از سگها هیج واهمه ندارند ، اما با دیدن یک بزغاله که به همراه صاحبش مشغول گذر از کوچه است ، از ترس به خانه هایشان می گریزند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Apr 2006 19:33:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hendustan&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>hendustan</dc:creator>
<guid>http://hendustan.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
