تبليغاتX
مسافری از هند - عجایب دیار غربت

دست نوشته های راجو از جنوب هندوستان!!

دانشجویان ایرانی در هندوستان(بنگلور)

۱ـ شب تا دیر موقع داشتیم به اتفاق دوستان فیلم کافه ترانزیت رو تماشا می کردیم،فیلمی بسیار زیبا که اخیرا نیز از طرف ایران به اسکار معرفی شد ،دم دمای گرگ و میش هوا بود که خواب چشمان ما رو ربود و داشتم خواب پادشاه و هفت دخترش رو میدیدم و درست زمانی که در حال بوسیدن هفتمین دختر پادشاه بودم از خواب بیدار شدم ، سکوت همه جا رو گرفته و تنها صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسه ،تیک تاک تیک تاک تیک تاک....با چشمان پف کرده عقربه های ساعت رو زیر نظر دارم ،ساعت ۱۲.۴۵ظهر رو نشون میده .احساس خاصی دارم ،یه کم که با خودم فکر میکنم متوجه میشم که احساس غریبی نیست ، بله چیزی نیست جز احساس گرسنگی ...آه خدای من نه پیاز داریم و نه سیب زمینی ، باید برم از آمیتا پاچان بقال سر کوچه پیاز و سیب زمینی بخرم ....

سوت زنان درحالیکه کیسه شامل پیاز و سیب زمینی تو دستمه به خونه نزدیک میشم که ناگهان حس کردم کیسه به جائی گیر کرده و شاید هم گدایی هندی کیسه رو نگه داشته و طالب ۲ روپیه پول یا مقداری پیاز و سیب زمینی هستش ، به محض اینکه سرم رو بر گردوندم ، دیدم  یه میمون هندی شیطون کیسه ما رو نگه داشته و ظاهرا قصد داره پیاز و سیب زمینی ما رو تصاحب کنه ، در فکر این بودم که چطور این متجاوز رو ادب کنم که ناگهان با صدای جیغ میمون تمام موهای بدنم سیخ شد و همین که دندانهای آنچنانیش رو به نشانه تهدید به من نشان داد متوجه شدم که دیگر انجا جای موندن نیست ، کیسه رو که رها کردم هیچ ، فورا هم فرار رو بر قرار ترجیح دادم .... دست خالی وارد خونه شدم و پس شرح حال ماجرا ارسلان رو دیدم که سینه رو داده جلو و میگه بریم تا من خدمت این میمون قلدر رو برسم ، حالا ما هر چی اصرار می کنیم که بابا جان این میمونها گاهی خیلی خطرناک هستند و احتمال اینکه حمله کنن خیلی زیاده ، به خرج ارسلان نرفت که نرفت و چوب بدست به سمت میمون مهاجم روانه شدیم و البته جناب میمون در حال خوردن که چه عرض کنم ، در حال تست کردن سیب زمینی ها بود و همه سیب زمینی ها رو یه گاز زده بود و به گوشه ای پرت کرده بود .. همین که جناب میمون ارسلان رو چوب بدست دید چنان فریاد جیغ مانندی کشید که من رو یاد مرحوم بروسلی بچه محل سابقمون انداخت و چنان حالت تهاجمی به خودش گرفت که دیدیم ارسلان همونجا خشکش زد و چوب رو پشت سر خودش پنهان کرده و به من میگه : ببین راجو سیب زمینی نپخته دادی به اقا خوشش نیومده و همه رو دندون دندون کرده ، خوب باید قبلش واسه اقا سیب زمینی ها رو آب پز میکردی ...

توجه توجه : فکر بد نکنین لطفا ، هفتمین دختر پادشاه یه  نی نی کوچولوی ناز  ۱ ساله بود.

۲- ما تا حالا  فکر می کردیم ادمی فقط واسه ورود به جاهایی مثل  سینما ، باغ وحش ، تاتر و ..... باید بلیط تهیه کنه ، اما اینجا توی بنگلور اگر قرار باشه مسافر خودتون رو تا توی فرودگاه بدرقه کنید و از پروازش مطمئن شوید ، شما مجبور خواهید بود که برای ورود به سالن  فرودگاه به ازای هر نفر یک بلیط ۶۰ روپیه ای ( معادل ۱۲۰۰ تومان ) تهیه کنید ، و تازه بعد از ورود به سالن فرودگاه متوجه می شوید که سرتون کلاه رفته چرا که به محض ورود به سالن جلو شما رو می گیرن و فقط مسافر اجازه عبور داره و شما باید همون قسمت ورودی پشت یک سری نرده بمونین و دورادور مسافرتون رو زیر نظر داشته باشید.

۳ـ تو دفتر هواپیمایی نشستم و قصد تهیه بلیط به بمبئی رو دارم ، پس از کمی انتظار سرانجام از بین شرکت های هوائی مختلف موفق می شوم ارزانترین بلیط رو از شرکت airdeccan تهیه کنم . ...روز پرواز خیلی سریع خودم رو به فرودگاه رسوندم و پس از ۲ ساعت تاخیر مسافران سوار هواپیما شدن ، پس از مدتی مهماندار شروع به پذیرایی از مسافران کرد و در کمال تعجب مشاهده کردم که اکثر مسافران از گرفتن آبمیوه سر باز میزنند تا اینکه مهماندار به من رسید و آبمیوه رو تعارف کرد ، اما به محض اینکه ابمیوه رو برداشتم ، دیدم مهماندار داره میگه میشه ۲۵ روپیه ( ۵۰۰ تومان ) ، اولش یه کم با تعجب نگاش کردم و بعد از اینکه یه ۵۰ روپیه بهش دادم ، دیدم باز بر گشته میگه : ببخشید قربان پول خرد ندارم و یک ابمیوه دیگه در ازائ پول خرددریافت کردم .  

یاد آن بیت شعر ملا محمد گیلانی افتادم :

      بیجا نبود امدن ما دراین دیار    کردیم سیرجانوران ندیده را    

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 13:1 | لینک  |