شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
- وارد شرکت دوستم می شوم ، دوستم در کنار مردی نشسته که ته ریشی بر چهره دارد و مشغول نوشیدن قهوه میباشد ، نگین عقیق انگشترش توجه مرا جلب می کند ، به جمع ۲ نفره انها می پیوندم . بعد از معارفه در میابم که طرف قاضی حل اختلاف در مفاسد می باشد ، دست و پام رو جمع می کنم و سعی میکنم که حرف نامربوطی نزنم اما خوشبختانه جناب قاضی خیلی زود شرکت را ترک می کند . بعد از رفتن قاضی دوستم از من می پرسد : راجو خونه داری؟ میگم اخه رفیق جون من خونم کجا بود مگه با این قیمتها کسی خونه میتونه بخره ... میگه: بابا جان منظورم خونه خالی هستش ، زود باش یه خونه خالی ردیف کن ، واسه جناب اقای قاضی میخوام ...
بعدش هم واسه من توضیح میده که چطور جناب قاضی که البته زن و بچه هم داره چون توی مفاسد کار میکنه و قاضی حل اختلاف هستش ، از موقعیتش سوء استفاده میکنه و زن و دختران رو به تله می اندازه..... به دوستم میگم رفیق جون من خونه ندارم اما ای کاش اینقدر شهامت داشته باشم که دفعه بعد همون فنجان قهوه داغ رو بپاشم به پوزه کثیفش .... دلم برای دختر و پسرای مملکتم می سوزه که گاهی باید به چنگال چنین دیو صفتانی گرفتار شوند ...
- از کشور هند زیاد خوشم نمی یاد و اونم یه دلیل اصلی داره ، اختلاف طبقاتی که اینجا هست واقعا آزار دهنده هستش ... اما متاسفانه در این سفر دریافتم که کشور خودم نیز به این سمت پیش میره ...و چه دردناک هست .
- قبل از اینکه به ایران برگردم در وبلاگها و سایتهای خبری مختلف خونده بودم که دولت احمدی نژاد در صدد این بر امده که با ان چیزی که پوشش غیر اسلامی نامیده میشه مقابله کنه ، پس از بازگشت به شیراز متوجه شدم که نحوه لباس پوشیدن ملت واقعا تغییر کرده و البته تقریبا همه گیر شده و احمدی نژاد که خوبه ، بابای احمدی نژاد هم دیگه نمیتونه جلوشون رو بگیره .
- اون قدیمهای نه چندان دور (دوران خاتمی ) که نفت رسید به بشکه ای ۹ دلار ملت زندگی پر استرسی داشتن و شبانه روز در حال دویدن بودن ، خوشحال شدیم که نفت رسیده به بشکه ای ۷۵ دلار ... اما همچنان ملت در حال دویدن و دست و پا زدن هستند ......
- صد رحمت به لاریجانی ، خدا پدر و مادرش رو بیامرزد ،چه مرد نازنین و دوست داشتنی بود ... لابد تعجب میکنید که چی شده منی که راجو هندوستانی باشم کارو زندگیمون رو ول کردم و اومدم اینجا دارم از لاریجانی تعریف می کنم ، راستش وقتی که لاریجانی رییس صدا و سیما بود کلی لیچار و فحشهای چارواداری حوالش میکردیم که این مردک گند زده به این رسانه ملی ... اما تو این مدت که ایران بودم متوجه شدم که بابا این ضرقامی دیگه صد تا سور زده به اون یکی ... ولی بد هم نشد بس که فیلم و سریالهای قدیمی دیدیم تمام خاطرات بچگی ما زنده شد ...
- ۲ ماه که ایران بودم حسابی به من خوش گذشت و خوشحال از اینکه دوباره خانواده و دوستانم رو ملاقات می کنم ...اما جالب اینجا بود که تقریبا همه دوستان و اشنایان یک پرسش مشترک در ذهن داشتن و از من می پرسیدند : راجو پس کو سیتا ؟ چرا یه دونه سیتا با خودت نیاوردی ....
کلام اخر: هیچ کجا وطن نمیشه و البته با تمام مشکلاتی که هست باز هم ایران جای خیلی خوب و دوست داشتنی هستش .
نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 14:15 | لینک
|