براش از شیراز گفتم ...از دروازه قران گفتم ...از سعدی ، از حافظ گفتم ...، از باغات گردو و انگورش ...از باغ ارم ...از مردمان مهمان نوازش ..از هوای خوبش ...از بازار وکیل ، حمام وکیلش ..از تخت جمشید اون گفتم که چه پر عظمت بر دامنه کوهی قد برافراشته و چگونه هر سنگ آن برگیست از کتاب غبار گرفته تاریخ و قصه ایست از جلال و شکوه فراموش شده ایرانیان .......براش بیت زیبای حافظ رو خوندم :
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم.....عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
و چون سخن بدین جا رسید ، عقربه های ساعت به من اشاره می کردند که گاه رفتن است ، گرچه هنوز حرفها داشتم از شیراز و دلبستگیهام....
نکته اخلاقی: حالا فکر نکنین این راجو خان شراب خوره ...اون دوست ما هم با دختر های همسایه مان که مسیحی هستند هم پیاله شد و ما هم فقط داور بودیم که کی می تونه بیشتر شراب بنوشه ....
پ.ن: در خیلی از کشور های دنیا شراب شیراز شهرت خاصی داره و البته تولید میشه ، منظور از شراب شیراز بودن اینه که نشا اولیه انگوری که جهت ساخت شراب در این کشورها استفاده میشه از شیراز به این کشور ها آورده شده .
شام آخر
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام!»
داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»
- اینجا یعنی توی شهر بنگلور هندوستان از همه نژاد و قوم که فکرش رو کنید پیدا میشه و از جمله ایرانی هم خیلی زیاده و ما هم در این میان دوستان زیادی داریم که هر کدوم برای خودشون داستانی دارند که در جای خودش گفتنی و پند اموزه...، اما گاهی در این گیر و دار و این اشفته بازار هندوستان اتفافاتی ما بین دوستان ما رخ میده که هر چه اندیشیدم و بقیه حوادث مشابه رو از دفتر خاطرات دهنم بازخوانی کردم ،متوجه شدم از این قبیل حوادث فقط و فقط در میان جماعت ایرانی خودمون رخ میده ، امروز دوستیم ، فردا دشمن . امروز چاکرم نوکرم به هم میگیم فردا فحش میدیم به هم . اصلا توی دوستیها و دشمنی هامون هم گاهی اونقدر زیاده روی می کنیم که ادمی در شگفت می مونه .....
ممد اقا و محمود اقا دوستان بسیار خوبی برای هم بودند ، اصلا یک روح بودن در ۲ بدن ...علاوه بر اینکه هم خونه بودن ،بقیه جاها هم همیشه با هم دیده میشدن ، اصلا هیچ کدوم بدون اجازه اون یکی اب نمی خورد .به هم احترام می گذاشتند ، با هم می خندیدند ، با هم گریه می کردن، وقتی ممد اقا مشکلی داشت محمود اقا هم دیگه حال و روزی خوشی نداشت و بالعکس
..دیگه اونقدر روابط این ۲ نفر صمیمی بود که بقیه ایرانیها همه اونا رو با انگشت نشون می دادن و می گفتند دوقلوها اومدند.......اما گذشت و گذشت تا اینکه دوست دختر قدیم ممد اقا از ایران اومد هند که ۱ ماهی رو هند بمونه و رفت خونه ممد اقا و محمود اقای داستان ما ...ممد اقا دیگه شبها رو بجای اینکه با محمود اقا هم صحبت باشه ، با دوست دخترش می رفت تو اطاق و در رو می بست
.....۱ روز گذشت ۲ روز گذشت ..۱ هفته گذشت و محمود اقا از ممد اقا دلگیر بود و به جای اینکه حرف دلش رو به دوستش بگه ، به بهانه ای رفت خونه یکی دیگه از دوستاش ...و شروع کرد به گلایه کردن از ممد اقا . و اما دوستان محمود اقا به جای اینکه کمکی کنن که این محمود اقا برگرده خونه و حرف دلش رو به ممد اقا بزنه و کدورت برطرف بشه ، بدتر هیزم بیار معرکه شدن .......نه ممد اقا حرفاش رو زد و نه محمود اقا حرف دلش رو گفت و هر کدوم هم می پنداشتن که دیگری مقصره ...خلاصه دیری نپائید که اون دوستی مثال زدنی با ورود یه دختر در مدت کمتر از ۲ هفته چنان از هم فرو پاشید، که دیگه این ممد اقا و محمود اقا حتی توی خیابان از هم روی بر می گردونن و الان هم هر کدومشون تنهایی توی خونه های جداگونه زندگی می کنند و البته توی این کشمکش هیچ کدوم برنده نشدند و هر ۲ نفر بازی روزگار رو باختن و چیزی جز تنهایی و غم از دست دادن چیزی نصیبشون نشد.
پ.ن: اینجا ایرانیها تنها مردمانی هستند که بیشترشون چشم دیدن همدیگه رو ندارند و بعضا کار به کتک و کتک کاری میرسه و البته ۹۸٪ از این مشکلات به خاطر دختر و دختر بازی و به قول خودشون قاپیدن دوست دختر همدیگه هستش و موارد مشابه .. . اما من نمی دونم که ایا مشکل از پسر های ایرانیه یا مشکل از بعضی از دختر هاست که پسر ها رو وادار به همچین کارهایی می کنن و در این میان جدال می افرینند......به نظر شما مشکل از کجاست ؟
ليلي ؛ نام ديگر آزادي
دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .
آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .
دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .
خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
نکته: همون طور که متوجه شدید ، مدتی هست که مطالبی را با عنوان بیاموزیم در وبلاگم قرار می دهم که فاقد نظر سنجی نیز می باشد، دلیل ان هم این هست که قسمتهای بیاموزیم را خودم نمی نویسم و فقط بعضی از مطالبی را که در پرسه زنی های نت می خوانم و به نظرم جالب هستند را در این قسمت قرار می دهم.
همون طور که خیلی از شما دوستان هم می دونید اکثر مردمان هند veg(گیاهخوار ) هستند و این هم بخاطر باورها و اعتقادات دینی این جماعت هستش . در واقع در دین و آیین هندو خوردن هر نوع گوشتی به شدت نهی شده و جز گناهان کبیره محسوب میشه و حتی برخی از فرقه ها و مذهبیون هندو از خوردت تخم مرغ نیز امتناع می کنن. اما در این میان گاهی ادمی به مواردی بر می خوره که رو کله مبارک اسفناج سبز میشه ....مدتی پیش به اتفاق چندی از دوستان حسابی هوس کباب ایرانی کرده بودیم و در نتیجه یک روز تعطیل رو منزل یکی از دوستان جمع شدیم که بساط کباب پزی رو راه بیندازیم و دلی از عزا در بیاوریم. خلاصه روی پشت بام منزل این دوست عزیز مشغول اماده کردن کباب ها بودیم که متوجه شدم سگ صاحبخونه نیز تشریف اوردن روی پشت بام و با تعجب زل زده به ما و کباب ها ..منم وقتی دیدم این سگ بیچاره اینجور با حسرت به کبابها چشم دوخته ، چند تیکه از گوشتها رو انداختم جلوی سگه و ایشون هم مشغول خوردن شدن و سپس حتی بدون یه تشکر خشک و خالی یا پارسی ، واق ووقی چیزی ...گذاشتن رفتن.چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صاحبخانه دوستم نعره کشان اومد روی پشت بام و حسابی شاکی بود که چرا به سگش گوشت دادیم .ما هم هاج واج مونده بودیم که این بنده خدا چرا به جای تشکر کردن اینقدر شاکی شده ؟
خلاصه بعدش کاشف به عمل اومد که اینجا توی هند با توجه به اینکه مردم گیاهخوار هستند ، سگهاشونم نیز گیاهخوار شدن و با توجه به اینکه سگ اون بنده خدا توی عمرش لب به گوشت نزده بوده و معدش عادت نداشته ،بعد از اینکه من بهش گوشت داده بودم ، دقیقه ای بعد تمام گوشتها رو در منزل صاحبش بالا اورده بوده
...........اما امروز که رفته بودم محله مسلمان نشین که از قصابی گوشت بخرم ، دیدم این جناب قصاب باشی یه جفت مرغ و خروس همچین گنده نیز داره که دم در مغازش مشغول گشت زنی هستند .و این جناب قصاب باشی نیز هر از گاهی یک مشت گوشت چرخ کرده میریزه جلو مرغ و خروس و اونا هم در کمتر از ۳۰ ثانیه ، همه گوشتها رو می خورن
....
پ.ن: اینجا هندوستان است ، دنیای معکوس ، دنیای وارونه ...جایی که سگها علف می خورند و مرغ و خروسها گوشت...جایی که خیابانها پر از سگ است و کودکان در کنار سگها مشغول بازی هستند و از سگها هیج واهمه ندارند ، اما با دیدن یک بزغاله که به همراه صاحبش مشغول گذر از کوچه است ، از ترس به خانه هایشان می گریزند.
