تبليغاتX
مسافری از هند

دست نوشته های راجو از جنوب هندوستان!!

دانشجویان ایرانی در هندوستان(بنگلور)

يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

 

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 17:13 | لینک 

 ۱-  همون طور که خیلی از شماها  می دونید  در دین هندو گاو بسیار مقدسه و هندوها احترام زیادی برای این جناب گاو قائل هستند.مثلا اینجا زیاد پیش میاد که میبینی تو خیابون این اقا گاوه تصمیم میگیره جیش کنه و در همون موقع جیش کردن میبینی یه دفعه یه نفر میپره دستش رو میگیره زیر جیش این جناب گاو و میزنه به صورتش واسه تبرک.یا مثلا مرتیکه از تو کوچه که داره رد میشه یه گاو ببینه با احترام دستش رو میکشه به بدن گاوه و سپس به صورت خودش واسه تبرک .....حالا بعضی از این گاوهای احمق هم پیدا میشن که یه دفعه وسط خیابون تلپی میرن میشینن و راه رو بند میارن .حالا مگه کسی هم جرات میکنه بره به این جناب گاو بگه بالا چشمت ابرو .. ...یه وقت جناب گاو ناراحت میشن و اونوقته که دیگه ممکنه اون شخص گستاخ که همچین حرفی رو زده از یه عدد ویلای رو به دریا که یک عدد حوری هم روش جایزه میدن تو بهشت محروم بشه....

اما روزهای اولی که ما اومده بودیم هند که فکر نمی کردیم عمق فاجعه تا چه حده و از میزان محبوبیت این جناب گاو هم خبر نداشتیم .من و عباس خان و این ارسلان داشتیم واسه خودمون تو کوچه ها پرسه میزدیم که دیدیم یه گاو خیلی گنده سر کوچه نشسته و داره واسه خودش نشخوار میکنه ...

راجو: هی بچه ها اونجا رو ...این گاوه چه گندس پسر؟؟؟

عباس : جون میده همینجا سلاخیش کنیم و یه کباب مشتی بزنیم .

ارسلان: نه . اصلا بیاین بریم شیر گاوه رو بدوشیم ببینیم چه جوریه شیر دوشیدن .

راجو : بابا بیخیال این حرفا . این جون میده واسه گاو بازی و گاو سواری ...عباس بیا برو سوارش بشو..

ارسلان: اره ای ول عباس برو سوار گاوه بشو منم ازت با موبایل عکس میگیرم.

خلاصه ما هر جور بود ، گذاشتیم زیر کت این عباس خان بره سوار این گاوه گنده بشه .عباس بیچاره هم که حسابی هوس ارتیست بازی به سرش زده بود با ترس و لرز رفت کنار گاو و پاش رو از روی کمر گاو رد کرد و همین که اومد رو پشت گاو جا خوش کنه یه دفعه  گاوه از سر جاش بلند شد .فقط یه لحظه دیدم که عباس از اون بالا با با مغز اومد پایین حالا من و ارسلان هم دستمون رو دلمون و داریم ریسه میریم از خنده و عباس هم لنگ لنگان اومد طرف ما...که یه دفعه دیدیم چند تا هندی دارن از اون دور یه چیزا میگن و خشمگین به طرف ما میان .فقط ۱۰ ثانیه طول نکشید که راجو و ارسل و عباس از اونجا غیبشون زد.......

 

۲- معما : یه بنده خدا تخم مرغ می خریده ۲.۵ تومن ، بعدش تخم مرغ رو آپ پز می کرده و می فروخته ۲ تومن. بعد از مدتی این بنده خدا میلیونر میشه . حالا کی می تونه توضیح بده که چطور این بنده خدا میلیونر شده؟؟؟

پ.ن: واسه حل این معما باید از منطق کمک بگیرین و البته ریاضیات شما باید در سطح بسیار بالایی باشه . و اینکه این معما یکی از مشکل ترین معما هایی هست که تا حالا طرح شده ... گفته میشه که این معما در زمان انیشتین و توسط خود انیشتین طرح شده و فقط ۲٪ از انسانها قادر به حل این معما می باشند. .

توجه : اگر کسی نتونست معما رو حل کنه خودم بعدا در قسمت نظر سنجی جوابش رو می نویسم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 13:33 | لینک  | 

  • اسپانیائی ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود.
  • قلب پسرها مثل پاركينگي است كه هيچ وقت تابلوي ظرفيت تكميل بر در آن ديده نميشود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهي است كه مدت ماندن يك هواپيما در آن بستگي به فرود هواپيماي بعدي دارد.
  • تصویر دنیا بدون خانمها : بازارها خلوت ، پولها اضافه ، خيابانها خلوت شيطان بيكار ، مخابرات ورشكسته ، و همه ميرن بهشت.

 

 

 

 

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 2:10 | لینک 

  1. تو خونه واسه خودم نشستم و مرغک خیالم رو پرواز دادم اون بالا  بالاها ... اونقدر میره بالا که دیگه خودمم نمی بینمش و گمش میکنم ، بعدش با خودم میگم بیخیال این مرغک ،خودش بر میگرده . در همین موقع ارسلان با یه بسته  از راه میرسه...

راجو: این چیه گرفتی ارسلان؟

ارسلان: چیزی نیست یه ۱۰ ۱۵ دونه تخم مرغ گرفتم واسه صبحونه .

راجو : مگه دیونه شدی ؟ یادت رفته انفلانزای مرغی اومده ..من که لب نمیزنم.

ارسلان: راست میگیا ..حالا اینا رو چیکارش کنیم؟

راجو : صبر کن کمی فکر کنم..............آها یافتمممممممممممممم

شب ارسلان و راجو رو میبینی که دارن میرن شکار سگ اونم با تخم مرغ ........تو کوچه چند تا سگ ولگرد رو میبینن که واسه خودشون در حال پرسه زدن هستن،ارسلان اروم اروم به جناب سگ نزدیک میشه و در یک حرکت غافلگیر کننده تخم مرغ رو به سمت اقا سگه پرتاب میکنه ...بومممممممم  تخم مرغ به صورت اقا سگه میخوره و اقا سگه هم به اتفاق دوستان الفرارررررررر. راجو و ارسلان هم اون دسته سگ رو که بی شباهت به دارو دسته نیویورکی ها ( فیلمی با بازی لئوناردو دی کاپریو ) هم نیستند مورد حمله زمینی و هوایی قرار میدن اونم با تخم مرغ ،بیچاره سگها چه فراری میکردن....

پ.ن:  ما این کار رو فقط به یاد و حمایت از انتفاضه فلسطین انجام دادیم.یعنی فرض بر این بود که ما فلسطینیهایی بودیم که داشتیم سربازان اسراییلی رو با سنگ میزدیم .فقط یادمون رفت مرگ بر اسراییل هم بگیم ......راستی چند دقیقه بعدش هم سگها رو دیدم که دارن همدیگه رو حسابی لیس میزدن و تخم مرغ نوش جان میکردن.

۲ـ امروز تلویزیون یه دوربین مخفی خیلی باحال نشون داد .  دوربین مخفیه مال کانادا بود و مثلا اقایی رو نشون میداد که ماشینش رو توی یه محوطه جلو فروشگاه پارک میکرد و میرفت توی فروشگاه واسه خرید. در همین موقع ۷ یا ۸ نفر با لباس عربی ( از افراد برنامه )که هر کدوم هم یه سجاده دستش بود به سرعت میرفتن چسبیده به پشت ماشین اون بنده خدا  ، سجاده ها رو پهن میکردن و مشغول نماز خوندن میشدن.....قیافه اون کاناداییها دیدنی بود که به محض خروج از فروشگاه میدیدن یه دسته عرب پشت ماشینش دارن نماز جماعت میخونن و اینم نمیتونه ماشینش رو از پارکینگ بیرون بیاره ...حالا مگه این بیچاره ها جرات میکردن به این مسلمونا بگن پاشین برین   می خوام ماشینم رو حرکت بدم.  اینقدر توی رسانه ها از مسلمونها و تروریسم صحبت شده که کسی جرات نمیکرد به اینا نزدیک بشه ...میترسیدت اگه مزاحم نماز خوندن بشن بعدش با نارنجک ،خودش و ماشینش رو بفرستن پیش خدا.....

 

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 2:3 | لینک  | 

اول از همه اینکه من این روزها حسابی دچار روزمرگی شدم و نمی دونم چیکار کنم از شرش خلاص بشم یعنی به پشت سرم که نگاه می کنم میبینم تو این ۱ ماه گذشته هیچ تغییر و تحول خاصی تو زندگیم نبوده و همه روزهام تکراری سپری شده ...خلاصه از این قصیه حسابی شاکی هستم و حسابی اعصابم ریخته به هم .شدم از اون بد اخلاقهای روزگارررررررر شدم مثل سگ نازی آباد می خوام پاچه همه رو بگیرم ،هر کی بهم بگه بالای چشمت ابرو فورا می پرم بهش. اما این چند روزه از سر بیکاری و بی حوصلگی همش تو این وبلاگستان و اینترنت واسه خودم پرسه میزدم ..و اما در میان این پرسه زدنها من ۲ تا کشف مهم نمودم که بد نیست شما هم بدونین.

کشف اول : چند سال پیش بود که توی وبگردیهام توی وبلاگ یه خانوم خوندم که اگه یه وبلاگی بخواد پر بیننده باشه و کامنتهاش هم زیاد باشه سه شرط رو باید دارا باشه ۱ـ نویسنده دختر باشه ۲ـ گاهی اوقات یه کم سکسی بنویسه ۳ـ زود به زود اپ کنه ....اما مایی که راجو هندوستانی باشیم ،میگیم فقط همون شرط اول کافیه . مدرک می خواین؟؟؟ خودتون برین تو وبلاگستان چک کنین مثلا میری وبلاگ یه اقا و میبینی بنده خدا چه قلم ( کیبورد ) زیبا و شیوائی داره و نوشته هاش ادم رو میبره تو یه دنیای دیگه ،یا چه اطلاعات جالب و مفیدی رو در اختیار دوستان گذاشته ..اما دریغ از یه نظر و یا ویزیتور  اما میری وبلاگ یه خانوم و میبینی یا فقط قربون صدقه دوست پسرش رفته یا اینکه برداشته شعر یه توپ دارم قلقلیه رو که همه از حفظ هستن کپی کرده تو وبلاگ نگاه میکنی میبینی وبلاگ ۵۰ تا کامنت هم خورده و مثلا طرف واسش نوشته : به به چه وبلاگ زیبایی داری ،شعرت هم خیلی زیبا بود تا حالا نشنیده بودم شعر از خودتون بوده ؟ ..یا مثلا خانوم میره همه جا بلند فریاد میکشه که من اپ کردم بیاین بخونین و نظر بدین، شما هم با ذوق شوق میری ببینی چی نوشته ؟ بعد که میری وبلاگ میبینی خانوم نوشته : سلام دوستان من امروز سرم خیلی درد می کنه، تمام .تو کامنت دونی هم  ۱۶۰۰  اقا  قربون صدقش رفتن....خلاصه دریغ از یه خاطره خشک و خالی .

کشف دوم : قبلا فکر می کردم هر کی مطالب  وبلاگش رو  طبق روحیات و عقاید خودش می نویسه .مثلا از لابه لای نوشته های یک وبلاگ میشه به شخصیت نویسنده پی برد. میشه طرف رو از طریق وبلاگش شناخت که چجور ادمیه . اما تو این ۱ هفته اخیر متوجه شدم که از این خبرا نیست . بعضی از وبلاگها نقابی بیش نیستند. میبینی  طرف تو وبلاگش چقدر زیبا نوشته و ارزو میکنی یه روزی بتونی با صاحب وبلاگ هم صحبت بشی و از سخنان زیباش استفاده کنی امام وقتی باهاش از طریق مثلا چت صحبت میکنی میبینی اون نویسنده که تو ذهنت مجسم کرده بودی کجا و این کجا؟؟؟؟ بعد که چک میکنی ، میبینی که اون بنده خدا هر سطر نوشته هاش رو از یه جا دزدیده ....خلاصه اینکه نوشته های یک وبلاگ همیشه هم انعکاسی از ذهن نویسنده نیست.

پ.ن:به هر حال دنیای وبلاگستان یه دنیای ازاد هست و هر کی هر چیزی رو که دوست داره می نویسه .من فقط نظر شخصی و کشفیاتم و گفتم.هر کسی هم فقط به وبلاگهای مورد علاقش سر میزنه که معمولا هم لینک اونا رو کنار وبلاگش گذاشته.

نکته : ۲ ماه دیگه از شر این روزمرگی خلاص میشم ، از ۲ یا ۳ ماه دیگه راجو حسابی گرفتار میشه...گرفتاری هم مربوط میشه به یک بیزنس که فعلا تا نرم ایران ، نمیشه کار رو شروع کرد. پس تا ۲ ماه دیگه که برم ایران و..........اگه فکری ، بکری دارین واسه نجات از یکنواختی به راجو بگین که حسابی دعا به جونتون می کنه .

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 15:0 | لینک  | 

توی تاکسی نشستم و تاکسی هم در حال حرکته ،منم اون صندلی عقب در حالی که سرم رو به شیشه بغل تکیه دادم در افکار و رویاهای خودم غوطه ور هستم و در حال غرق شدن در دریای  افکارو رویاهام هستم ،این تنها جاییه که دلت میخواد هیچ نجات غریقی اطرافت نباشه که بخواد بیاد تو رو از غرق شدن نجات بده دوست داری حسابی غرقه غرق بشی دوست داری تا تهش بری تا عمق بینهایتش، .همینطور که تاکسی در حال حرکته شیشه رو میدم پایین ...باد خنکی  که از بیرون به سمت داخل ماشین میاد کلی فرح بخشه، روحم رو نوازش میده  ،احساس می کنم دستان لطیف باد داره صورتم رو به ارامی نوازش میده چه احساس خوبی پیدا می کنم. خاطرات خوب و بد گذشته ام به صورت عکسهایی جلو چشمام رژه میرن، بعضی هاشون انگار که همین دیروز بودن.. خاطرات با هم بودن ، خاطرات کسانی رو که دوستشون دارم ،خاطرات کسانی رو که دوستشون نداشتم و الان در حسرت فرصتهای از دست رفته برای زمانیه که میتونستم دوستشون بدارم ...کمی غم به دلم میشینه ، درست همین موقع هست که احساس میکنم گونه هام دارن خیس میشن و این فقط  دستان لطیف و با طراوت باد هست که به ارامی خیسی روی گونه هام رو پاک میکنه درست مثل مادری که به ارامی بچه رو تو بغل گرفته و داره نوازشش میکنه و اشکهاش رو پاک میکنه،یاد اون لحظات شیرین با هم بودن می افتم که همراه خودش لبخندی رو بر لبانم می نشونه ....دوست دارم تاکسی هیچوقت به مقصد نرسه اصلا دوست دارم هیچ مقصدی در کار نباشه ،دلم می خواد فقط بره ، کجا بره  مهم نیست ،اصلا بره تا ته دنیا ،دلم نمی خواد این دنیایی رو که الان توش هستم کسی بر هم بزنه .همینجور توی دریا که نه ،توی اقیانوس رویاها و افکارم شناورم ،گاهی از این سر اقیانوس میرم طرف دیگش و گاهی بلعکس ...که ناگهان صدای راننده من رو از اون دنیای زیبام جدا میکنه ،یعنی اینکه دیگه به مقصد رسیدم و باید به دنیای فعلیم برگردم .دنیایی که بخاطر خیلی چیزاش من رو تا اینجا کشونده تا بتونم قصر ارزوها و رویاهام رو بسازم ...دنیایی که باید بخاطر خیلی چیزاش بجنگم و مبارزه کنم .

نمیدونم شما هم همچین لحظاتی رو تجربه کردین یا نه؟ مثلا گاهی اوقات در حال قدم زدن هستین اما هیچ مقصدی ندارین ،فقط به سمت مقصدی نامعلوم قدم میزنین و به رویاها و خاطرات می اندیشید ..همینطور ادامه میدین که یه دفعه متوجه میشین که ۲ ساعته در حال قدم زدن هستین و الان هم از نقطه نامعلومی سر در اوردین که اصلا نمی دونید کجاست. من در کل این لحظات رو خیلی دوست دارم ، جدا از بازاوری خاطرات شیرین گذشته ام ،دنیای رویاهام رو اونجور که دوست دارم ترسیم میکنم .دنیایی که توش فقر نباشه ،جنگ نباشه ،حسد نباشه،طمع نباشه،قتل و کشتار نباشه،ظلم نباشه  ...دنیایی که همه انسانها توش برابر باشن ،همه شاد باشن و خوشحال ،همه سیر باشن و گرسنه نداشته باشیم .همون دنیای ایده الی که میدونم خیلی از شماها ها ارزوش رو دارین .اینجا گاهی اوقات صحنه هایی رو میبینم که از خودم و از این رفاهی که دارم حالم بهم میخوره .کودکی رو میبینم که وسط کوچه در حال برچیدن و خوردن دانه های ذرتیه که سهم کلاغها و کبوتر هاست ..دختری که به همراه خانوادش در ۴دیواری زندگی می کنن که سرپناهش اسمونه و دخترک شب هنگام برای نوشتن مشق مدرسه مجبوره زیر اندازش رو توی کوچه زیر نور تیر چراغ برق پهن کنه که بتونه از روشنایی اون استفاده کنه و مشقهاش  رو بنویسه .اینجور موقع هاست که طمع تلخ و گزنده روزگار رو حس میکنم و از این روزگار و بی عدالتیهاش دل شکسته میشم،اشک در چشمام جمع میشه ...و  یاد اون ترانه زیبای تصور کن  ( IMAGINE  ) اثر بیاد ماندنیه خواننده فقید انگلیسی John lennon می افتم ...

Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 4:20 | لینک  | 

سلام خدمت همه دوستان گلم ،امیدوارم در هر کجای این کره خاکی که  هستین شاد و سر بلند باشین و از تمامی دقایق و ثانیه های عمرتون با تمام وجود لذت ببرین . خوب ۱ هفته از سال جدید گذشت و ما فقط همون روز اول که به اتفاق دوستان جشن گرفته بودیم این اومدن سال نو رو احساس کردیم ،البته کلی به ما خوش گذشت شب عید،  علاوه بر سفره ۷سین زیبایی که چیده بودیم کلی هم زدیم و رقصیدیم و پاک بیخیال روزگار و گرفتاریهاش شدیم اونشب.اما بعد از اون شب دوست داشتنی دوباره از اون دنیای زیبا پرت شدم به زندگی سابق با همه یکنواختی و گرفتاریهاش،گویی که از اون شب سالهاست میگذره ...نمیدونم چرا نمیتونم از این لحظات لذت ببرم ؟ چرا نمی تونم خوشحال باشم ؟ اخه ناسلامتی عیدی گفتن ،سال نویی گفتن. فکر کنم دلیلش فقط دلتنگی باشه ،حالا دلتنگی واسه چی؟ ،خودتون حدس بزنید .....من و ارسلان  واقعا هفته بیخود و بی ثمری رو پست سر گذاشتیم بدون کوچکترین کار مثبتی ،در واقع همش خواب بودیم و فقط ۲ روز رفتیم کالج. تو این مدت تنها خبر خوشی که گرفتم ،خبر آزادی اکبر گنجی عزیز بود که با توجه به شایعاتی که در رسانه ها بود انتظار آزادیش رو قبل از عید نداشتم.

خوب این هم نکاتی بر گرفته از کتاب نکته های کوچک زندگی که امیدوارم در سال جدید بتونید از این نکات استفاده کنید.

  • وقتی از ته دل خوشحالی بگذار چهره ات این شادمانی را نشان دهد.
  • یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار می دهد.
  • این ۳ اصل را همیشه به خاطر داشته باش:احترام به خودت ، احترام به دیگران،احساس مسئولیت در قبال اعمال و کارهایت.
  • هنگامی که به دنبال خوشی های بزرگ زندگی هستی، شادیهای کوچک را نادیده نگیر.
  • با کسی معاشرت کن که دیدش وسیع تر از تو باشد.
  • از عقلت استفاده کن اما بدان این احساس است که انسان را به جلو می راند.
  • راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
  • ثروت و موفقیت را یکسان تلقی نکن.
  • نگذار رویاهایت به خیالبافی تبدیل شود.
  • خلاء موجود در قلب را با پول نمی توان پر کرد.
  • مهربانی را با ضعف اشتباه نکن.
  • به کسی عشق بورز که لیاقتش را داشته باشد.
  • کسانی را که دوستت دارند هرگز از یاد نبر.
  • هنگام دریافت ضزبه سرت را بالا نگه ندار ،خم شو و در نوسان باش.
  • یک اشتباه را دو بار تکرار نکن.
  • ...
نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 5:12 | لینک  |