تبليغاتX
مسافری از هند

دست نوشته های راجو از جنوب هندوستان!!

دانشجویان ایرانی در هندوستان(بنگلور)

همه شما در زندگیتون ممکنه سوتی های زیادی داده باشین که باعث خنده دوستان شده اما گاهی اوقات هم این سوتی دادن ها واسه ادمی خاطره می شه و تا مدتها اون رو بیاد میارین نا خود اگاه خندتون می گیره ، خوب اینجا هم ما یه دوست و رفیقی داریم بنام عباس ، از قضا این عباس خان ما گاهی سوتی هایی می ده که ما رو حسابی می خندونه  و هنوز که هنوزه بعد از مدتها یادم میاد خندم می گیره ، بد نیست چند تا از اونا رو واسه شما تعریف کنم بلکه واسه شما هم جالب باشه...

۱- روز اولی که قرار بود با دوستان بیایم هند در طی مسیر رسیدن به هندوستان ناچارا چند ساعتی رو مجبور بودیم که تو فرودگاه دوبی منتظر بمونیم خوب در نتیجه ما هم تصمیم گرفتیم توی این فرصت و توفیق اجباری که نصیب ما شده بود گشت و گذاری  توی فرودگاه مجلل و زیبای دوبی داشته باشیم ، هم فرودگاه رو کامل ببینیم و هم چون ایام کریسمس بود و فرودگام هم مملو از مسافرین اروپایی در نتیجه این دختر اروپایی ها رو هم دید بزنیم و فیضی برده باشیم .یه مدت که گذشت دیدم این رفیق ما عباس خان هی بالا پایین می پره ، بهش می گم عباس جون مگه کک افتاده به جونت که همچین می کنی ، خلاصه کاشف به عمل اومد که این بنده خدا دستشویی داره . حالا رفتیم دستشویی و ما چند دقیقه جلو درب دستشویی منتظر موندیم  این عباس خان پیداش نمیشه  پس از مدتی دیدیم به به جناب عباس خان عرق ریزان و عصبانی تشریف اوردن و همینطور دارن به فرودگاه و عرب جماعت فحش و ناسزا میدن  بهش می گم عباس  مشکلت چیه؟؟؟ میگه از دست این عرب ها فرودگاه به این مجهزی ساختن  این همه خرج کردن  اما تو دستشویی آب قطعه ، هر چی شیر آب رو باز و بسته می کنم آب نمی یاد ، اخه این چه فرودگاهیه .... بهش می گم عباس خان تو  شیر اب رو باز بسته کردی؟  میگه : اره چطور مگه؟؟؟  ببین عباس جون شما شیلنگ اب رو که برداشتی یه دستگیره سر شیلنگ نبود از همین مدلی ها که توی منازل سر شیلنگ وصل می کنن و باغچه رو اب پاشی می کنن ؟؟  لازم نیست اینقدر به این عرب جماعت فحش بدی  همون دستگیره رو فشار بدی مشکلت حل می شه و خلاص .چند دقیقه بعد دوباره عباس خان رو می بینم که از سر تا پا خیس از توالت میاد بیرون بیچاره داشته اون اب پاش رو یه بررسی می کرده  ببینه این اختراع ما فوق بشری چیه که یه دفعه دستگیره رو فشار میده و یه دوش حسابی می گیره ، حالا خوب شد کسی متوجه نشد وگرنه حسابی آبرو ریزی می شد و عربا می گفتن این ایرانیها چقدر ندید بدید هستن. 

۲- یه چند مدت بود که امده بودیم اینجا و به عباس  گفته بودیم که اگه می خوای سریع زبان انگلیسی شما خوب بشه باید هر کی رو تو خیابون دیدی مخش  رو کار بگیری و باهاش صحبت کنی ، این عباس خان ما هم که حسابی جو گرفته بودش سریع پرید تو کوچه که هر رهگذری رو تو کوچه دید باهاش صحبت کنه ، مدت زیادی نگذشته بود که عباس برگشت تو خونه، ازش پرسیدم خوب چرا به این زودی برگشتی؟

عباس: بابا این هندیها خیلی بی ادب هستن ، داشتم با یه پسر ۱۲ یا ۱۳ ساله صحبت می کردم که یه دفعه پسره فرار کرد و رفت.

من:  خب اخه چرا ؟ مگه چی بهش گفتی؟

عباس: هیچی ، اولش اسمش رو پرسیدم  اونم مودبانه جواب داد ، اما بعد که بهش گفتم خونتون کجاست یه دفعه پسره شوکه شد و یه چیزی گفت بعدش هم فرار کرد

من: خوب بگو ببینم چی بهش گفتی به انگلیسی ؟

عباس : خوب بهشگیر داده بودم که خیابونتون کجاست؟ بهش می گفتم که  where is your sister   اونم یه چیزی گفت و فرار کرد .

من: بابا جان من آخه تو چقدر خنگ بازی در میاری، خوب شما  بهش گفتی خواهرت کجاست  sister  یعدی خواهرررر ، خیابون هم میشه street  . الان هم فکر کنم پسره رفته که ایل و تبارش رو برداره بیاره ، همین مونده که هنوز نیومده یه کتک حسابی از هندی ها نوش جان کنیم  خدا بداد برسه

۳-معلم زبانمون گفته بود که  واسه تقویت زبان باید روزنامه زیاد بخونیم  . تو خونه نشسته بودیم و غرق در افکار و رویاهای شیرین خود که یه دفعه عباس هیجان زده اومد تو با یک عدد روزنامه و گفت : بچه ها الان تو کوچه بودم که یه یارو رو دیدم داشت روزنامه پخش می کرد منم بهش پول دادم که واسه ما هم هر روز بیاره، اینم نسخه امروزه ، حالا شماها هم دانگ خودتون رو بدین .

افرین عباس خان زرنگ شدی ، حالا اون روزنامه رو بده بخونیم چی نوشته ، روزنامه رو برمیدارم که بخونم که... به عباس می گم  تو خودت یه نگاه به روزنامه انداختی یا نه؟ میگه خیر چطور مگه؟

خوب خنگ خدا روزنامه هندی اشتراک گرفتی واسه ما  ، نه انگلیسی

نکته: در هندوستان ۷۰٪ روزنامه ها و کتابها به زبان انگلیسی منتشر می شود

۴-  چند ماه میشد که کلاس زبان می رفتیم ،به عباس می گم که سیب چی میشه به انگلیسی ؟

با اعتماد بنفس میگه؟ خوب معلومه دیگه میشه  DOG

 نکته مهم :  اولا  ببین تو رو خدا ما با کیا قراره بریم ۱۳ بدر ، بعدش اینکه ببینید این سیستم اموزشی ایران چقدر نا کارامده که یه نفر بعد از اخذ دیپلم،  انگلیسی صحبت کردن پیشکش ، به سیب می گه DOG ، فرق بین sister و  street  رو هم نمی دونه هنوز.

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 0:18 | لینک  | 

روزهای اولی که اومده بودم هند خیلی از چیزا برام تازگی داشت و عجیب می نمود یکی از اون چیزا حکایت اطو کردن پیراهنم بود . لابد با خودتون فکر می کنید که این راجو هم مغزش پاره سنگ برداشته اخه اطو چیه که دیگه تعجب کردن داشته باشه ،خوب شما هم بشنوید شاید تعجب کنید!

یه ۲ یا ۳ روزی می شد که اومده بودم اینجا و منزل یکی از دوستام بودم ، یه وقت دیدم ای داد بیداد  همه لباسام که توی چمدان بوده چروک شدن و اگه اینجوری برم بیرون که دیگه این دختر هندیها ما رو تحویل نمی گیرن، به دوستم میگم شاهین جون این  مغازه اطوکشی کجاست می خوام لباسامو بدم اطو کنن میگه اینجاها مغازه اطو کشی نیست باید بری مرکز شهر !!!   اما خوب اگه می خوای لباسات رو بدی واسه اطو برو سر همین کوچه آقایی ایستاده با یه دونه گاری دستی بده به اون تا لباسات رو اطو بکشه ... بله؟ گاری دستی؟؟ سر کوچه ؟؟؟ شاهین جون گرفتی ما رو ، تازه از ایران اومدیم داری سر به سرمون می زاری ؟   دستم رو میگیره من رو می بره سر کوچه ، میبینم یه نفر سر کوچه ایستاده با یه گاری دستی که یه خروار لباس روش ریخته و داره دونه دونه لباسها رو اطو می کشه میذاره کنار. اولش با خودم میگم لابد این یارو داره از کابلهای برقی که از تو کوچه رد شدن برق می دزده اما می بینم هیچ سیم برقی در کار نیست! با خودم میگم این چه اطویی که برق لازم نداره حتما باید چیز جدیدی باشه ، می رم جلو ببینم این اختراع جدید چیه؟ به نظر شما من چی دیدم ؟ می تونید حدس بزنید؟؟؟

خوب این اطو جدید که نبود هیچ ، خیلی هم قدیمی بود . قسمت بالایی اطو یه درب داشت که باز می شد و اطو کش محفظه داخل اطو رو پر از ذغال سوزان می کرد و در اثر حرارت تولید شده بوسیله ذغال کف اطو داغ می شد که بعدش می شد لباس ها رو اطو کرد. تازه یادم میاد که همچین اطویی رو قبلا هم توی ایران دیدم ، اما توی یه موزه!! بهش می گفتن اطو ذغالی ، با خودم میگم  چه مردمان عقب افتاده هستند این جماعت هندی از وسایلی استفاده می کنن که توی موزه  باید دنبالش بگردیم ، بعدش یاد یه برنامه می یفتم که چند سال پیش از تلویزیون ایران پخش شد،توی اون برنامه نشون می داد که پیکانی  که ما هنوز توی ایران تولید می کنیم و سوار می شیم و یه جورایی خودرو ملی ما هم محسوب میشه  اونجا (انگلستان )  توی موزه کارخانه قرار داده بودن و مردم ازش بازدید می کردن!!!  در واقع هم ما ایرانیها و هندیها هنوز از وسایلی استفاده می کنیم که دیگه زینت بخش موزه ها شدن . اما خوب وضع ما ایرانیها به مدد نفت بشکه ای ۵۰ دلار خیلی بهتره ، اما وای به روزی که دیگه نفتی در کار نباشه .

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 2:25 | لینک  | 

۱- امروز کلی حالم گرفته شد ، حالا چرا اینجور شد عرض می کنم خدمدتون :

حکایت از این قراره که ما تو کالج ۳تا استاد داریم که به ما ژنتیک درس میدن ( من رشتم بیوتکنولوژیه ) که ۲ تاشون دکتری دارن و منم خیلی خوشم میاد ازشون آخه با اینکه دکتر هستند اصلا خودشون رو نمی گیرن و خیلی هم مهربون هستند نه مثل ایران که طرف کنکور قبول میشه دیگه جواب سلام شما رو نمیده ، اما امروز متوجه شدم که این بندگان خدا با این مدرک دکتری و سالها تجربه حداکثر ماهی ۲۰۰هزار تومان می گیرن که خداییش خیلی کمه .باورتون میشه؟؟؟؟؟؟؟فقط ۲۰۰تومن الان دیگه تعجب نمی کنم چرا از میان  ۱۱ استاد که داریم فقط ۱ نفر ماشین داره.

۲ـ جدی این هندیها خیلی آدمای خوبی هستند بعضی موقعها کلی خوش بحالم میشه ، امروز رفتم کالج دیدم این همکلاسی های ما تو کتابخونه هر کی یه کتاب قطور برداشته و هی دارن نوت برداری میکنن، رفتم پیش ویجی ( یکی از پسرهای همکلاسی) بهش می گم ویجی چه غلطی میکنی ؟ میگه مگه یادت نیست فلان استاد فلان روز گفت که جلسه بعد باید فلان تحقیق رو اماده کنین .تازه یادم میاد که موضوع چیه ، می رم یه کتاب قطور بیوتک برمیدارم که تحقیقه رو اماده کنم اما هر کار می کنم میبینم حسش نیست تنبلیم میاد ، دوباره برمیگردم پیش ویجی و بهش میگم ویجی من یه دوست باحال تو دنیا داشته باشم  تویی !!!  با تعجب نگام می کنه میگه راجو بگو بینم چی تو سرته ؟ بهش می گم ویجی تو که داری واسه خودت تحقیقه رو مینویسی یه دونه هم واسه من بنویس!!!!  ۲ساعت بعد تو راهرو هستم که ویجی رو میبینم که داره با یه مشت کاغذ و دفتر دستک به سمت من میاد و میگه بفرما راجو این تحقیق شما آمادست

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 2:34 | لینک  | 

۱ـ هند جائیست که جان سگ ها و گاو ها از جان انسانها مهمتر است

۲ـ هند جائیست که مردمان آن پول غذایشان را می دهند بابت بلیط سینما

۳ـ هند جائیست که  همسایه های کناری شما  یکی در قصر بسیار بزرگ و مجلل زندگی می کند  و دیگری در یک چادر .

۴ـ هند جائیست که  استاد شما در کالج با داشتن یک لیسانس و دو فوق لیسانس و ده ساعت کار فقط ۱۲۰ هزار تومان حقوق می گیرد.

۵ـ هند جائیست که  در آن گوشت و برنج از نان ارزانتر است.

۶ـ هند جائیست که  در آن فقط ۱۰زن زیبا توان یافت و دست بر قضا هر ۱۰ تای انها بازیگر می باشند.

۷ـ هند جائیست  که  سرمایه مملکت فقط در دست ۵٪ انان  می باشد.

۸ـ هند جائیست که اگر در دانشگاه تازه وارد باشید نمی توانید استاد با مدرک دکتری را از آبدارچی دانشگاه تشخیص دهید.

۹ـ هند جائیست که  موز ، آناناس ، انبه و نارگیل میوه فقرا می باشد

۱۰ـ هند عجیب جائیست!!!

نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 23:44 | لینک  | 

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، راجو هستم یکی از هزاران دانشجوی ایرانی شهر بنگلور هندوستان و قصد دارم که در این وبلاگ از تجربیات و زندگی خود و دوستانم در طول مدت اقامت وتحصیل در هندوستان بنویسم. وقایع و خاطراتی بسیار جالب در کشوری عجیب که مطمئنا شنیدن این حکایتها برای شما دوستان نیز خالی از لطف نخواهد بود هر چند بدلیل اینکه این حوادث در قالب یک زندگی دانشجویی روی می دهد لذا خواندن این مطالب برای دوستان عزیزی که قصد ادامه تحصیل در هند را دارند بسیار سودمند می باشد.
نوشته شده توسط راجو هندوستانی در ساعت 23:15 | لینک  |